تقدیر

غریبه ای خاموش در دنیایی شلوغ و روشن، و کمی (سنگین

تنها واژه ای که برای تشابه  گوش هایش و راه رفتنش می توان یافت ...

غریبه ای که با فراموشی بیگانه است و هیچ کس را هم به یاد نمی آورد ...

راه میرود، و باز هم راه میرود ولی نه برای رسیدن که برای دور شدن ، دور شدن از خودش و از او،

که هر دو را جا گذاشته در خاطرات روزهای آوارگی اش ...

و هنوز هم راه میرود شاید که دور شود ...

و هر بار دشنامی میدهد به گرد بودن زمین و غافل است از تقدیر ...

/ 3 نظر / 17 بازدید
صبا

در لبخند او ملاحتی میبینم نوری درخشان از چشمانش میتابد اما زندگی کامل است چون می دانم او در جهان است

elena

ما تماشاچیانی هستیم، که پشت درهای بسته مانده ایم! دیر آمدیم! خیلی دیر... پس به ناچار حدس می زنیم، شرط می بندیم، شک می کنیم... و آن سوتر در صحنه بازی به گونه یی دیگر در جریان است!