احساس

چه خوب خودت را در دل همه جا کردی

همه سراغت را از من میگیرند

انگار همه تو را در چشمانم می بینند

و بی قرار تر از من شده اند.

یک بار بیا و خودت را به همه نشان بده

تا شاید من هم باور کنم

که دلم برایت تنگ شده . . .

نبودنت را هیچگاه باور نکردم

چون در تمامی لحظه های زندگی ام

حضوری پر رنگ داشتی . . .

می پرسی چگونه؟

آری تو پیشم نبودی

ولی تمام دلم و ذهنم پیش تو بود

در وجودم با تمام احساس

دستانت را لمس می کردم

و

به نگاهت ، عشق می ورزیدم.

. . .

/ 18 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیما

سلام بازم عالی. چرا وقتی کسی رو دوست داری وبسمتش میری ازت فاصله میگیره؟ هرچی تو جلو میری اون خودشو عقب میکشه؟ این عشق نیست زجره.

شاهدخت سرزمین ابدیت

خیلی قشنگ بود علیرضا[لبخند] راستش وقتی خوندم حسی که بهم دست داد حس وفاداری و دلتنگی بود[قلب] کاش همه یاد بگیریم که تو یاد و خاطرمون کسی رو فراموش نکنیم

سپیده

شعرت زیبابود آپم یه سربزن خوشحال می شم

محمد علی

با سلام و عرض ادب...[گل] با چند مطلب جدید منتظرتان هستم موفق و موید باشید. دلم گرفته آسمان http://asemondelamgerefte.persianblog.ir/ داستانهای کوتاه http://daryayedastan.persianblog.ir/ کاش می شد بچه بودم غمی نداشتم شبا راحت چشامو رو هم می ذاشتم می خوابیدم خوابای ساده می دیدم آدما رو ، همه آزاده می دیدم توی دنیای قشنگم ، نه غمی بود و نه دردی نه دل تنگی و نه خونه ی سردی واسه من دیدنی بودن شاپرک ها وقتی که پر می کشیدن سوی گل ها سوار اسب خیالم تا دل ابرا می تاختم میون ستاره ها خونه می ساختم می شدم همسایه ی خورشید زیبا از تو آسمون می رفتم توی دریا مثل ماهی توی آب سفر می کردم از تموم دریاها گذر می کردم خبر از جنگ بزرگترا نداشتم توی سینه ها گل امید می کاشتم رو لبام ترانه ی مهر و وفا بود دل کوچیکم پر از عشق ِخدا بود [لبخند]

زهرا

[گل]سلام مطلبت عالی بود اگه دوست داشتی به منم سر بزن و نظرت رو بگو.درضمن اگه خواستی لینکم کن و خبرم کن تا لینکت کنم

شقایق....

کاش میشد گل چشمان تو را میچیدم و نما میدادم ب اتاقم ک پر از تنهاییست..من ب خود میگویم تو ک رامشگر احساس غم الود منی پیش من میمانی؟[نگران]

شقایق....

گاهی تنها راه درمان روان های پریشان فراموش کردن است..ارد بزرگ..[ماچ][گل][گل][لبخند][قلب] اینو مخصوص خودتون گفتم ک از غم دوری ...رنج میبرید..البته امیدوارم حرفمو ب حساب جسارت و دخالت نذاری دوست گلم

احسان

ياد اون روزا به خير، خاطرات بچگي/ هممون ساده بوديم، دلامون عاري بود از آلودگي/ فكر همبازيا و بازيچه ها، فكر رنگاي قشنگ زندگي، ياد اون روزاي بچگي به خير، چه قشنگ بود اون روزا من و تو مي گفتيم و مي خنديديم/ غم وغصه، بدي و حسادتو دروغگويي، تو دلامون جانداشت/ فكراي بزگترا تو سرامون جا نداشت/ اگه همديگه رو يك روز نمي ديديم، دلمون تنگ مي شد/ نفرت و بيزاري و ظن، ميون ما پا نذاشت، ياد اون روزاي بچگي به خير، چه قشنگ بود اون روزا تا كه هي بزرگ شديم، حرفاي بزرگترا رو فهميديم/ بديها معرفي شد واسمون، شناختيم و، بعضيشو پسنديديم!!/ ديگه هر وقت مي ديديم همديگه رو، دوتامون شك داشتيم:/ «نكنه جا زده باشه؟ نكنه؟»، « نكنه فكرش يه جاي ديگه باشه؟ نكنه؟»/ اينارو تو دلمون از خودمون مي پرسيديم، ولي روبروي هم مي خنديديم! ياد اون روزاي بچگي به خير، چه قشنگ بود اون روزا واي به روزي كه چهار نفر بيان، بشينن پشت سر ما حرف بزنن/ پيش من از تو بگن، پيش تو غيبت من رو بكنن/ دوتامون تا كه همو مي بينيم، مي افتيم به جون هم:/ « تو چرا اين كارو كردي؟ راست بگو.»/ « چرا اين حرف رو زدي؟ دروغ نگو.» ياد اون روزاي بچ