طلوع

طلوع کرد ...

اما

این بار از مغرب...

ولی هنوز نامهربان است

...

/ 17 نظر / 71 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شقایق...

راستی خیلی شبیه اون چیزی هستی که پیش خودم تصور میکردم..بالاخره خیال منو راحت کردی.[پلک] چقدر این مدت ک نیومدم همه چی تغییر کرده.. تورو خدا علیرضا تلخ ننویس[ناراحت]

شقایق...

کوچه ها بی تو غرق سکوت اند سکوتی وهم انگیز..وصدای گریه ی ابر ها سکوت شب را فریاد میزند..غم اندازه ی حجم اشک های ابرها روی سینه ام سنگینی میکند..دیگر به انتهای این کوچه ی همیشه شب رسیده ام و باز خبری نیست از ردپایی امیدی چیزی....چرا بوی عطر باران ترنم گریه های ابرها و نقاب نقره گون ماه وسعت غصه هایم را درک نمیکنند؟نمیدانم فقط این را میدانم ک دیگر درودیوار این کوچه از صدای گریه ام خسته شده اند...میدانم دیگر دست نوازشگری ارامش شب را ب من هدیه نخواهد کرد..و سرایم سرای اندوهیست ک سرنوشت من است..[گل]

یاسی

سلام...اومدم بهت سر زدم علیرضا... غم انگیز مینویسی.... و با احساس....

شقایق...

سلااااااام حال شما علیرضا خان؟ی چیزی میخواستم بگم البته شاید اینو باید زود تر از اینا میگفتم..چرا تو پروفایلت در مورد خودت هیچی ننوشتی؟؟[سوال]خیلی کم نوشتی..میدونی؟همه دوست دارن نویسنده ی وب مورد علاقشون رو بیشتر بشناسن.. البته شما صاحب اختیاری..[خجالت] ب هر حال ممنون [شوخی] وبلاگت عااالیه اگه نبود این همه مدت نمیومدم..

شقایق...

پس هنوزم ب اون جمله ک میگه ارزش انسان ب اندازه ی حرف های نا گفتشه معتقدی..[لبخند]

elena

هنوز سوار بر شعری نرفته ام به گِل نشسته ام بادبادن ها را نکشید اینجا احساسی لنگر انداخته است ...