مسافر

تنهایی شده همسفرم

ای تازه مسافر شده در راه بی کسی

ای همچون من غریبه

اینجا سایه ها سخن میگویند

مبادا اشتباه بگیری دلتنگی ات را

. . . 

/ 37 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاهدخت سرزمین ابدیت

چه اندازه آشناست نوای این نوشته! به راستی که زیباست شوالیه ی ایتالیا همچون همیشه زیباست با غمی که در بین سطرسطرش نهفته است[چشمک]

ویوارا

چند روزیست که دلتنگی هایش را بد اشتباه می گیرد این من!

مسعود جعفرزاده

در انتهای کوچه باغ خاطراتم، با پوتین هایی خاکی، بر روی رج به رج برگ های پاییزی، به انتظار دیدن قدمهایتان ایستاده ام... دعوتید به خوانش اولین برگ از وبگاه تازه تاسیس برگ های پاییزی؛ باغ خزان زده ی خاطرات و دست نوشته های زردم.[گل]

صدرا

سلام علیرضا جان... خوبی؟ مسافر تنهایی.... خیلی قشنگ بود ..مرسی بازم خواهم آمد...

بهار

[گل][گل][گل] بهارم اما تنها با تو حال و هوايم بهاري ميشود... [گل][گل][گل] سلامممممم [گل][گل][گل] بعد از مدتي نسبتا طولاني بــــــــــــــــروزم و منتظر حضور گرم شما [گل][گل][گل]

شقایق....

گاهگاهی سفری کن ب حوالی دلت..شاید خاطره ای منتظر لمس نگاهت باشد..تقدیم ب دوست عزیزم با احترام[گل]

بهار

[گل][گل][گل] بهارم...اما تنها با تو حال و هوایم بهاری میشود [گل][گل][گل] سلامممم بــــــــــــروزم و منتظر حضور گرم شما[گل]

elena

افتاد آنسان که برگ - آن اتفاق زرد- می افتد افتاد آنسان که مرگ - آن اتفاق سرد- می افتد اما او سبز بود و گرم که افتاد ziba boood...[لبخند]