آن روز که انتظار قاصدک را میکشیدم که با آمدنش

سرنوشتم را رقم بزنم به هیچ چیز جز احساس

قشنگی که در وجودم نقش بسته بود فکر نمی کردم.

گفته بودم با آمدن قاصدک یا پرنده می شوم و پرواز می کنم

یا موج می شوم و در دریای تنهایی ام غرق می شوم.

نگاهم به آسمان بود که مرا در آغوش بگیرد ولی . . .

دریای طوفانی انتظارم را می کشید

آری دریا طوفانش را به من بخشید

تا من در اوج آسمان جایم خالی باشد.

قاصدک تو جایم را در کنارش خالی کن . . .