در گوشه ای نشسته بودم ، یاد آن روز افتادم که دل را پیشت به امانت گذاشتم....

اما نه تو باور کردی و  نه من.

هر روز به گوشه ای می رفتم و با یادت خلوت می کردم تا شاید روزی خلوتم را نه با یادت که با خودت سپری کنم.

تلخی انتظار را با امید به رسیدنت تحمل می کنم.

در خلوتم یاد آور روزهایی می شوم که با یک بهونه به پیشت می آمدم و تو با آن که می دانستی بهونه ای بیش نیست آرام آرام و با مکس زیاد پاسخ گویم بودی.

همان شد که من شب را برای طرح بهونه های تازه بیدار می ماندم.