خارج که میری با خودت تنها نمیشی؟

در خلوتت همخونه ی غم ها نمیشی؟

گیرم که دکتر میشوی در دوور دوورا

دلتنگ دریاها و ماهی ها نمیشی؟

باشه برو با آرزوهای قشنگت

وقتی که دلتنگ من و ماها نمیشی...

دیوانگی های منم باید عوض شه!

وقتی اسیر جاده و راها نمیشی...

حالا به جایت اشک هم خیسه خیسه

وقتی که دیگر روئیت چشمها نمیشی...