غریبه ای خاموش در دنیایی شلوغ و روشن، و کمی (سنگین

تنها واژه ای که برای تشابه  گوش هایش و راه رفتنش می توان یافت ...

غریبه ای که با فراموشی بیگانه است و هیچ کس را هم به یاد نمی آورد ...

راه میرود، و باز هم راه میرود ولی نه برای رسیدن که برای دور شدن ، دور شدن از خودش و از او،

که هر دو را جا گذاشته در خاطرات روزهای آوارگی اش ...

و هنوز هم راه میرود شاید که دور شود ...

و هر بار دشنامی میدهد به گرد بودن زمین و غافل است از تقدیر ...