نمیدانم...
۹۸۶۲ برگ از زندگی ام افتاد یا ورق خورد...
چون نه دارمشان و نه ندارمشان...
یاد برگ های سبز بهاری اش که می افتم...
نا خودآگاه خیس میشوم...
بهاری معتدل با آشنایی هایی غریب و غریبه هایی آشنا...
لحظه ای که در گذر است از سالی که گذشت و به سوی سالی که نیامده قدم میگذارم...
تنها به این فکر میکنم:
که تجربه ام را کم کنم و به نهایت خامی و سادگی،
که وجود کسی را فرا میگیرد برسم...
تا با آن در تمام کودکی خودم غرق شوم ...
و از زندگی لذت دو چندان ببرم...